Skip navigation.
خانه
امید به یافتن معرفت

خاطره ایی از استاد ما ...

فقط می تونم بگم زیباست

خاطره ایی از استاد ما

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

شطرنج

این پیاده می شود، آن وزیر می شود
صفحه چیده می شود، داروگیر می شود
این یکی فدای شاه، آن یکی فدای رخ
در پیادگان چه زود مرگ و میر می شود

سلام به خواجه شيراز

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم
گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى
دایم اسیر گشتم در بند بیخیالى

ای خطوط چهره ات قرآن من

زندگی زیباست چشمی باز کن
گردشی در کوچه باغ راز کن

هر که عشقش درتماشانقش بست
عینک بد بینی خود را شکست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

من از تو به ایمان تو مومن ترم ای مرد

انکار مکن طلعت پیشانی خود را
پنهان مکن ای پیر مسلمانی خود را
من از تو به ایمان تو مومن ترم ای مرد
کوتاه مکن سجده ی طولانی خود را

بگذار که با زلف تو خلوت کنم ای پیر
باید به یکی گفت پریشانی خود را
بگذار که بیرون بکشم با مدد تو
از چاه هوس یوسف زندانی خود را

آزرده ام از شهر که حق را زده بر دار
بردار سه تار من و بارانی خود را
بردار دلت را که خداخانه درین خوان
از خنجر و خون ساخته مهمانی خود را

جمعی شده سرگرم به دلسردی اغیار
جمعی شده مشغول ثناخوانی خود را
آن جمع به تفریق مزین شده، با وی
تقسیم مکن عالم عرفانی خود را

نادانی شان ضامن ناندانی شان است
پس حفظ کند وجهه ی نادانی خود را
آن جمع ـچونان باد که بر گردن شمشادـ
بر دوش تو انداخته ارزانی خود را

هشدار! که این باد مصمم شده ای گل
بار تو کند بی سر و سامانی خود را
بزمی ست که عزم همگان جزم به رزم است
نظمی ست که خود خواسته ویرانی خود را

حق است که در الفیه ی خویش بماند
آن قوم که آزار دهد مانی خود را
ای ابر! تو را خاک سترون به هدر داد
بر دشت فرو ریز فراوانی خود را...

باز گردد عاقبت این در؟ بلی ...

باز گردد عاقبت این در بلی
رو نماید یار سیمین بر بلی
ساقی ما یاد این مستان کند
بار دیگر با می و ساغر بلی

قصه عشق (ملاقات با حضرت ولی عصر)

با سلام
اگه می تونید اول وضو بگیرید بعد این کلیپ رو ملاحظه بفرمایید ..
داستانی مستند از ملاقات با حضرت ولی عصر عج الله تعالی فرجه الشریف

http://www.yaghin.com/other/ghese%20eshgh%20emam%20zaman.3gp

سال نو مبارک

بلندگو رو هم روشن بفرمایید
روی لینک زیر کلیک فرمایید
http://www.yaghin.com/other/eedi.pps

سنگ دلا چرا دگر جو و جفا نمی کنی...

حالمان بد نیست
غم کم می خوریم
کم که نه!
هر روز کم کم میخوریم
آب می خواهم،
‌سرابم می دهند
عشق می ورزم
عذابم می دهند
خود نمی دانم
کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

.
.

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
جـــور و جــفــا بکـن اگـر،
جـــور و جــفــا بکـن اگـر ،
مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی
زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی
زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی

درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی
درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی

عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی
عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی

عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی
عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی

تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
تـا کـه بـخــون نشـانیــم

تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
تـا کـه بـخــون نشـانیــم

دیدگاههای اخیر

محتوای تغذیه