درجات معرفت
ارسال شده توسط adab در تاریخ سه شنبه, 11/04/1390 - 14:08*
چو رسی به طور سینا ارنی نگفته بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب لن ترانی
**
چو رسی به طور سینا ارنی بگو و مگذر
که بیرزد این تمنا به جواب لن ترانی
***
ارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه چه جواب لن ترانی...
مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ مَا قَلى
ارسال شده توسط admin در تاریخ یکشنبه, 11/02/1390 - 16:46برخيز تا نهيم سر خود به پاي دوست
جان را فدا كنيم كه صد جان فداي دوست
در دوستي ملاحظه مرگ و زيست نيست
دشمن به از كسي كه نميرد براي دوست
حاشا كه غير دوست كند جا به چشم من
ديدن نمي توان دگري را به جاي دوست
از دوست هر جفا كه رسد جاي منت است
زيرا كه نيست هيچ وفا چون جفاي دوست
با دوست آشنا شده بيگانه ام ز خلق
تا آشناي من نشود آشناي دوست
دست دعا گشاده «هلالي» به درگهت
يعني به دست نيست مرا جز دعاي دوست
- وبلاگ admin's
- برای ارسال دیدگاه ورود یا ثبت نام را انتخاب کنید.
پيش او گوساله بريان آوري
ارسال شده توسط admin در تاریخ یکشنبه, 10/25/1390 - 15:04جبرئيلي را بر استن بسته اي
پر و بالش را به صد جا خسته اي
پيش او گوساله بريان آوري
كه كشي او را به كهدان آوري
كه بخور اين است ما را لوت و پوت
نيست او را جز لقاءالله قوت
تعبیری زیبا از وظایف منتظران
ارسال شده توسط adab در تاریخ پنجشنبه, 10/22/1390 - 12:33مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت میفرماید پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت اینجا را مرتب کنید تا من برگردم خودش هم رفت پشت پرده. از آنجا نگاه میکرد میدید کی چه کار میکند، مینوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند ... یکی از بچهها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید یکی از بچهها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمیگذارم کسی اینجا را مرتب کند یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمیگذارد، مرتب کنیم اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب میکرد همهجا را میدانست آقاش دارد توی کاغذ مینویسد هی نگاه میکرد سمت پرده و میخندید. دلش هم تنگ نمیشد.
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد ..
ارسال شده توسط admin در تاریخ پنجشنبه, 10/22/1390 - 09:21در آخرین سالی که مرحوم آقا سید ضیاءالدین دری استاد علوم عقلی و از وعاظ شهیر تهران در قید حیات بود، یک شب از دهه محرم (شب هشتم یا نهم) جوانی قبل از منبر از ایشان سؤال می کند که: مراد از این شعر چیست؟
مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی، او بجا آورد
مرحوم دری می گوید: جواب این سؤال را در بالای منبر می دهم تا برای همه قابل استفاده باشد .
ایشان در فراز منبر قضیه نهی آدم ابوالبشر از خوردن گندم و داستان نان جوین خوردن امیرالمؤمنین (ع) را در تمام مدت عمر بیان می نماید، و حتی این که آن حضرت در تمام مدت عمر ابدا نان گندم نخورد و از نان جوین سیر نشد . و سپس می گوید:
مراد از شیخ در این بیت، حضرت آدم (ع) است که وعده نخوردن از شجره گندم را در بهشت داد ولی به آن وفا نکرد و از امر خداوند سرپیچی نمود و گندم را تناول کرد . و مراد از پیر مغان حضرت امیرالمؤمنین (ع) است که در تمام مدت عمر نان گندم نخورد، و وعده عدم تناول از شجره گندم را او ادا کرده و به اتمام رسانید .
این مجموع تفسیر این بیت بود که وی برسر منبر شرح داد و منبرش را خاتمه داد .
ای عشق ..
ارسال شده توسط admin در تاریخ چهارشنبه, 10/21/1390 - 21:37ای عشق از ماندن بگو ایثار کن ایثار کن
یا آنکه خود را در دلم انکار کن انکار کن
گل خواستی بر داده ام جان خواستی سر داده ام
فرمان نبرد این سر اگر بر دار کن بر دار کن
گفتی که رسوا شو شدم بر قامتم تا شو شدم
رسوا اگر چون من نشد اصرار کن اصرار کن
در جان بی تابم بتاب در چشم بیخوابم بخواب
احساس خواب آلوده را بیدار کن بیدار کن ...
واشوقاه الی لقاء اخوانی ..
ارسال شده توسط admin در تاریخ جمعه, 10/16/1390 - 10:05زمانی رسول مکرم و گرامیم حضرت محمد بن مصطفی صلوات الله علیه نشسته بود و اصحاب مانند ستارگان به دورش حلقه زده بودند.
ناگهان اشک در چشمانش حلقه زد و از لبان مبارکش این جمله صادر شد:
واشوقاه الی لقاء اخوانی
(چقدر دلتنگم برای دیدن برادرانم)
اصحاب عرض کردند جانمان به فدایت ما که در نزدیکت نشسته ایم برای چه اینچنین بی تاب شدی؟
فرمود: دلم برای آن برادرانم تنگ شده که مرا ندیده اند و عاشقم هستند ، چقدر مشتاق دیدارشانم ..
یا رسول الله
حدیث دوست
ارسال شده توسط admin در تاریخ چهارشنبه, 10/14/1390 - 10:49دست دارید ز من گوهر جان کم شده است
هیجانی به لبم نیست و ماتم شده است
تا بدانی شرر دوست چه زد بر دل ما
به نگاهم نگهی کن که پر از غم شده است
حدیث دوست
هم نشین شکیب
ارسال شده توسط admin در تاریخ پنجشنبه, 09/24/1390 - 18:31رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قران فراق
دگر مست نگشتیم ..
ارسال شده توسط admin در تاریخ سه شنبه, 09/22/1390 - 10:12هر کوزه ی پر آب که شب ساغر ما بود
نوشیدن آن با تو شبی باور ما بود
افسوس که بعد از تو دگر مست نگشتیم
هرچند که صد ساقی و می یاور ما بود!

دیدگاههای اخیر
2 روز 10 ساعت قبل
2 روز 23 ساعت قبل
1 هفته 5 روز قبل
2 هفته 22 ساعت قبل
2 هفته 1 روز قبل
2 هفته 1 روز قبل
2 هفته 1 روز قبل
2 هفته 1 روز قبل
2 هفته 1 روز قبل
2 هفته 1 روز قبل